|
تقديم به آنانكه زنده اند به عشق - درس هايي از موري
ديدن جدول: مكتوبات حضور
نسخه ويژه چاپ
ارسال به صورت HTML
ارسال به Word
Export to XML
برگست به ليست
|
|
18
|
|
تقديم به آنانكه زنده اند به عشق - درس هايي از موري
|
تقديم به آنانكه زنده اند به عشق من دارم به آخرين سفر بزرگ زندگيم ميرم . سفري كه همه ما بايد روزي بريم . مي خوام بهتون ياد بدم چگونه خودتون رو براي اين سفر آماده كنين . شايد مرگ من درسي باشه براي كساني كه بخوان چيزي از من ياد بگيرن. درسي براي انسان ها . آخه من يك معلم بودم ، نمي تونم درسمو رها كنم . حالا كه دارم ميرم انگار توجه مردم روز به روز نسبت به من بيشتر مي شه . يادم مي آيد كه در آخرين روز يكي از كلاسهايم 20 دقيقه سكوت كامل بود . همه ناراحت بودند . بالاخره پرسيدم اينجا چه خبره ؟ علت اينكه سكوت مردم رو ناراحت مي كنه چيه؟ چرا مردم فقط زماني احساس راحتي مي كنن كه هواي اطرافشون رو با كلمات پر مي كنن ؟ مردم از كلمه مرگم ناراحت مي شن . مردن به جاي خودش ممكن است ناراحت كننده و تاسف بار باشد ، اما زندگي كردن بدون شاد بودن چيز ديگريست . بيماري من آدم را مثل شمع آب مي كند . از پاها شروع مي شود و به بالا مي آيد و تمام بدنم را مي گيرد . اما مي داني من از چه وحشت دارم ؟ از اينگه در همين روزها شخصي بيايد و مرا تر و خشك كند . اما تا آن موقع آدم خوش شانسي هستم . براي اينكه وقت دارم با كساني كه به آنها عشق مي ورزم خداحافظي كنم و با آنها آخرين كلاس درس را تشكيل دهم ، نه راجع به مردن ، راجع به زندگي كردن . ما آدم ها وقتي بدانيم چطوري مي ميريم ياد مي گيريم كه چگونه زندگي كنيم . هفته پيش با يك نفس مي توانستم تا 60 بشمارم . اما حالا تا 11 مي توانم بشمارم . حبس كردن نفس باعث مي شود آدم چيزهاي ديگر را كنار بگذارد . معلوم نيست هفته بعد بتوانم تا چند اين كار را انجام دهم ؟ من هنوز استاد شما هستم . به ديدنم بياييد . من دوست دارم تا وقتي زنده هستم مراسم خاكسپاريم انجام شود تا بعد از مرگم كسي از من تعريف نكند . هر آنچه من دارم صداست تا با آن گره هاي كور دروغ را بگشايم و صداقتم را با فرياد به آسمان برسانم . هيچ كس را ياراي تنها زيستن نيست . براي گريز از تنهايي چاره اي نيست جز اينكه يكديگر را دوست بداريم . چون خواهيم مرد . پس بايد همديگر را دوست بداريم . همه ما مي ميريم . از نظر احساسي تا وقتي دور و برم آدم هست خوشحالم . احساس عشق و محبت من را زنده نگه مي دارد . بعضي روزها افسرده هستم . حس مي كنم كه خيلي چيزها دارد از دستم مي رود و احساس ترس مي كنم . بدون دستهايم چكار كنم ؟ اگر نتوانم حرف بزنم چه ؟ قورت دادن خيلي مهم نيست ، بالاخره با لوله به من غذا مي دهند . مگر چطور مي شود ؟ ولي صدايم و دستهايم . برايم خيلي مهم هستند . با صدايم و دستهايم حرف مي زنم . از اين راه مي توانم چيزي به مردم بدهم . پير شدن يعني پوسيدگي . ولي براي من يعني رشد . من دوران 22 سالگي ام را داشته ام و حالا در دوران كهنسالي هستم . مي دانيد ترس از پيري به خاطر چيست ؟ به خاطر زندگي بدون هدف . من از مرز گذشته ام . در رختخواب ماندن يعني مردن . من براي خيلي از كارها به ديگران وابسته ام . بايد از اين كار خجالت بكشم . هيچ چيزي به اندازه وابستگي براي آدم خجالت آور نيست . ما در فرهنگمان ياد مي گيريم كسي كه نتواند خودش را تميز كند بايد شرمنده باشد . ولي من به خودم گفتم : فرهنگ را فراموش كن . منكه تمام عمرم فرهنگ را نديده گرفته ام حالا هم حاضر نيستم شرمنده باشم . مگر چه عيبي دارد ؟ و بعد عجيب ترين اتفاق افتاد . كم كم شروع كردم به لذت بردن از وابستگي خودم . وقتي من را نميز مي كنند يا ماساژم مي دهند چشم هايم را مي بندم و در اين خوشي غرق مي شوم و برايم خيلي آشناست . مثل اين است كه دوباره به بچگي برگشته باشم . همه بچه بودن را بلديم . درون همه ماست . فقط بايد يادمان بيايد كه چطور از آن لذت ببريم . خيلي از ما از عشق بچگي هنوز سيراب نشده ايم كه به آن دوران برگرديم . اين همه تكيه كردن بر جواني براي من بي معني است . من خوب مي دانم جوان بودن چه زجريست ، بنابراين بيخود تعريفش را نكنيد . تمام بچه هايي كه در اين سالها پيشم آمده اند از كشمكشهايشان ، غصه هايشان ، احساس عدم كفايت و اين حس كه زندگي بي معني است گفته اند . علاوه بر همه اينها ، جوانها عاقل هم نيستند . فهمشان از زندگي خيلي كم است . وقتي آدم نمي داند دنيا چه خبر است معلوم است كه نمي خواهد زندگي كند . وقتي ديگران از چيزي تعريف مي كنند و جوانها حرفشان را باور مي كنند ، اين مزخرف است . من از پيري استقبال مي كنم . پيري مترادف فاسد شدن نيست . خيلي بيشتر از آن چيز منفي است كه به آن مرگ مي گوئيم . مي گويند : اگر پيري اين همه خوب است چرا مردم هميشه مي گويند : آخ اگر جوان بودم . هيچ وقت كسي نمي گويد : اي كاش شصت و پنج سالم بود . مي دانيد اين چي را نشان مي دهد ؟ عدم رضايت از زندگي . زندگي تباه شده . زندگيي كه در آن معني پيدا نشده . اگر در زندگيت معنايي پيدا كرده باشي هيچ وقت نمي خواهي به عقب برگردي . هميشه مي خواهي جلو بروي ، بيشتر ببيني و با اشتياق منتظر شصت و پنج سالگي هستي . اين را بدانيد : اگر آدم هميشه با پير شدن در جنگ باشد ، هميشه ناراحت است . چون اتفاقي است كه خواه و ناخواه مي افتد . حقيقت اين است كه تو هم يك روزي مي ميري . اين هم غيرممكن است كه پيرها به جوانها حسودي نكنند . ولي مهم اين است كه آدم آنچه را كه هست بپذيرد و از آن لذت ببرد . بايد ببيني الان در زندگيت چه چيزهاي خوب و واقعي و زيبا وجود دارد . به عقب نگاه كردن حس رقابت را بيدار مي كند . ولي پير شدن كه مسابقه نيست . من هم سن شما را داشته ام . پس چرا به آن حسوديم بشود ؟ وقتي كه زنده هستيم براي ادامه زندگي به ديگران احتياج داريم و وقتي هم كه داريم مي ميريم باز هم به ديگران محتاجيم . ولي يك نكته مهم اينجاست . ما به يك چيز ديگه بيشتر از آدما احتياج داريم . بايد همديگر را دوست داشته باشيم يا بميريم . رسم خيلي ساده ايست . اين حقيقتي است كه تو بايد آنرا بپذيري . ورزش براي من خوب است . گاهي خود را در حال ورزش مي بينم و اصلا احساس نمي كنم بيمار هستم و گاهي نيز به خودم مي گويم همه اينها وهم و خيال است . مگر مي شود به خاطر بيماري افسوس نخورد . بيشتر صبح هاي زود احساس خشم و نااميدي مي كنم و مي گويم : من مستحق اين عذاب نبودم . بعد گريه مي كنم و به حال خودم افسوس مي خورم . اما بعد از مدتي از خودم جدا مي شوم و به خودم مي گويم : گريه و زاري بس است . به همين سادگي . و… به زندگي بر مي گردم . به دوستانم فكر مي كنم . به آنها كه عاشقشان هستم و دوستشان دارم . من ماساژ را دوست دارم . بعضي ها دوست ندارند ديگران به آنها دست بزند . واقعا احساس عجيبي است . آدم وقتي بچه است دوست دارد ديگران او را لمس كنند ، مادر بغلش كند و پدر نوازشش دهد . من هيچوقت به اندازه كافي از اين موهبت برخوردار نبوده ام . من گريه كردن را دوست دارم . گريه كردن و فكر كردن به من احساس آرامش مي دهند . ميگويند مردم دوست ندارند راجع به مرگ ، عشق و زندگي حرف بزنند . چون دوست ندارند احساساتشان را بروز دهند . آخه چطور مي شه احساسات را با ناديده گرفتن آنها حس كرد ؟ به هيچ چيز نچسب . چون هيچ چيز ماندني نيست . معني جدا بودن اين نيست كه نگذاري آن تجربه به تو نفوذ كند . برعكس ، مي گذاري كاملا به تو نفوذ كند . از همين راه هم ميتواني آن را رها سازي . هر حسي را مي خواهي در نظر بگير . اگر در مقابل احساسات مقاومت كني و به خودت اجازه ندهي كه كاملا آنها را حس كني هيچ وقت نمي تواني از آنها جدا بشوي . چون دائم مشغول ترسيدن هستي . از درد مي ترسي ، از عشق و غم مي ترسي . ولي اگر با سر ، وسط اين احساسات بپري ، اگر به خودت اجازه دهي كه در آنها غوطه ور شوي ، آن وقت بطور كامل آنها را تجربه خواهي كرد . آن وقت مي فهمي درد يعني چه ، عشق يا غم يعني چه و فقط آن موقع است كه مي تواني به خودت بگويي : بسيار خوب ، اين حس را تجربه كردم ، اين حس را شناختم و حالا بايد براي يك لحظه از آن جدا بشوم . شيرها را باز كن و خودت را در حسهايت شستشو بده . اذيتت نخواهند كرد . فقط كمكت مي كنند . اگر ترس را بدرون خودت راه بدهي ، اگر مثل يك پيراهن آشنا تنت كني ، آن وقت مي تواني بگويي : بسيار خوب ، اين ترس است . ولي لازم نيست بگذارم من را كنترل كند . آن را همانطور كه هست مي بينم . در مورد تنهايي هم همينطور است . ميگويي : اين لحظه تنهايي من بود . ديگه از تنها بودن نمي ترسم . آن را كنار مي گذارم و به اين فكر مي كنم كه حس هاي ديگري هم در دنيا هست و آنها را تجربه خواهم كرد . من مي دانم چطور مي خواهم بميرم . مي خواهم در آرامش بميرم . اينجاست كه جدا شدن به درد مي خورد . اگر وسط يك سرفه شديد لحظه مرگم فرا برسد بايد بتوانم خودم را از آن ترس جدا كنم و بگويم حالا وقتش رسيده . نمي خواهم دنيا را با وحشت ترك كنم . مي خواهم آرامش داشته باشم و بعد بروم . مي خواهم مردم داستان من را بدانند . وقتي بچه بودم مادرم مرد . تلگرام مرگ او را خودم براي بقيه خواندم . آن تلگرام را هنوز دارم . تنها يادگاريست كه بجز خاطراتش از او برايم مانده است . پدرم ميگفت كه من اصلا مادري نداشته ام و بايد او را فراموش كنم . او از عشق مي ترسيد . نه محبت مي كرد و نه محبت كسي را مي پذيرفت . ما نمي خواهيم كسي را دوست داشته باشيم . چون ممكن است خودمان را وقف كسي بكنيم كه ممكن است او را از دست بدهيم . چرا با چشمان غمگين مرا مي نگريد . به خاطر اين است كه دارم مي ميرم ؟ همه روزي مي ميرند . اما خيلي ها باور نمي كنند . فراموش مي كنند كه هميشه پرنده اي روي شانه شان نشسته و هر روز بايد از او بپرسند : امروز همان روز است ؟ آيا آمادگي اش را دارم ؟ آيا من همان كسي هستم كه دوست داشتم باشم ؟ اگر اين حقيقت را قبول كنيم كه هر روز مي تواند روز مرگ ما باشد طور ديگري زندگي مي كنيم . و اگر نمي داني كه اين پرنده روي شانه هايت هست به صداي قلبت گوش بده. لازم نيست براي هر كاري كه مي كنيم دليل بياوريم . گرسنگي حق انتخاب براي ما نمي گذارد . مجبور مي شويم كاري را كه ديگران تحميل مي كنند انجام دهيم . من با خودم عهد كرده ام هيچوقت از مردم بهره كشي نكنم و به آنها زور نگويم . زندگي آدم را مثل توپ از اين طرف به آن طرف پرت مي كند . در زندگي اين عشق است كه هميشه برنده مي شود . شايد مردم هنوز قواعد بازي زندگي را بلد نيستند كه شكست مي خورند . مي پرسند : اگر عشق هميشه پيروز است پس مشكل ما چيست ؟ شايد تجربه من جواب سئوال شما باشد . شما نيز دنبال همين باشيد بالاترين حس طبيعي دوست داشتن است . پس دوست داشته باش . فرهنگ ما به تو اجازه نمي دهد به چيزهايي مثل مردن فكر كني . ما اينقدر درگير چيزهاي خودخواهانه مثل كار و خانواده و داشتن پول كافي و پرداخت قسط خانه و ماشين و … هستيم كه ديگر وقت نداريم يك لحظه بايستيم و به زندگي خودمان نگاه كنيم و بپرسيم : آيا همه اش همين است ؟ من فقط همين را مي خواهم ؟ آيا چيزي كم ندارم ؟ بايد يك نفر انسان را به اين سمت هل بدهد ، چون اين حالت خود بخود رخ نمي دهد . آدم بايد قبول كند مي ميرد و هر لحظه براي آن آماده باشد . اين خوب است . در اين صورت تا وقتي زنده است هم بهتر به زندگي اش مي رسد . وقتي ما مردن را ياد بگيريم ، زندگي كردن را هم ياد مي گيريم . هيچ كس باور نمي كند دير يا زود مي ميرد . ولي همه ما لااقل يك نفر را مي شناسيم كه مرده است و باز هم باور كردن مرگ برايمان سخت است . چون همه ما مثل اين است كه داريم توي خواب راه مي رويم . دنيا را بدرستي تجربه نمي كنيم ، چون نيمه خواب هستيم و فقط كارهايي را كه خيال مي كنيم لازم است بطور اتوماتيك انجام مي دهيم و روبرو شدن با مرگ اين را عوض مي كند . چون آنوقت آدم زوائد را كنار مي گذارد و به اصل مي پردازد . آدم وقتي فهميد دارد مي ميرد به همه چيز جور ديگري نگاه مي كند . مردن را ياد بگير تا زندگي كردن را ياد بگيري . من خودم هم نمي دانم پيشرفت معنوي يعني چه . ولي مي دانم كه ما كمبود داريم . همه وقتمان به مسائل مادي مي گذرد و راضي نيستيم . محبت و رابطه با ديگران و تمام دنياي اطرافمان را سرسري مي گيريم . اما وقتي مثل من شديد تازه كوچكترين چيزها را بهتر از هر كس ديگري مي دانيد . من چون مي دانم وقتم به آخر رسيده طبيعت را مثل كسي نگاه مي كنم كه براي بار اول آن را ديده است . خانواده . حقيقت اين است كه اگر خانواده نباشد مردم ديگر هيچ پايه محكمي ندارند كه روي آن بايستند . از وقتي مريض شده ام اين موضوع خيلي برايم روشن شده . اگر آدم پشتيباني و عشق و محبت و علاقه خانواده را نداشته باشد در واقع هيچ چيز ندارد . عشق چيز فوق العاده مهمي است . اگر يكديگر را دوست نداشته باشيد مي ميريد . بدون عشق مثل پرنده اي هستيم با بالهاي شكسته . فقط عشق نيست ، آدم ها بايد مواظب همديگر باشند . من به اين امنيت معنوي مي گويم ، دانستن اينكه آدم كسي را دارد كه مواظبش باشد ، هيچ چيز ديگري اين آرامش را به انسان نمي دهد ، نه پول ، نه شهرت و نه كار . وقتي مردم درباره بچه داشتن يا نداشتن با من صحبت مي كنند هيچ وقت به آنها نمي گويم چكار كنند . فقط مي گويم : هيچ تجربه اي مثل بچه داشتن نيست . فقط همين . اگر مي خواهي به طور كامل تجربه مسئوليت داشتن در مقابل يك فرد را حس كني و ياد بگيري عميق ترين نوع عشق و محبت چيست بايد بچه دار شوي . اگر چه بايد بهاي گزافي پرداخت . چون زود از پهلويشان مي رويم . ما براي چيزهاي اشتباه ارزش قائليم و همين باعث مي شود تمام زنگي مان صرف آن شود . من توي زندگيم هر جا كه رفتم آدم هايي را ديدم كه دائم مي خواهند يك چيز نو بدست آورند . مثل خانه يا ماشين . ميداني من اين حالت را چطور تفسير مي كنم ؟ اين آدم ها آنقدر تشنه عشق هستند كه حاضرند هر چيزي را جايگزينش كنند . چيزهاي مادي را در آغوش مي گيرند و منتظرند آنها هم بغلشان كنند . ولي چيزهاي مادي را نمي توان جانشين عشق و مهرباني و محبت و حس دوستي كرد . با هيچ كدام از چيزهاي مادي نمي تواني راضي شوي . رضايت واقعي در اين است كه از هر چه داري به ديگران بدهي . مثل وقت ، قصه ، توجه و لازم نيست زياد مهم باشند . اگر مي خواهي براي آدم هاي طبقه بالا پز بدهي زحمت نكش . آنها هميشه به نظر حماقت نگاهت مي كنند . اگر هم مي خواهي براي زيردستان پز بدهي باز هم زحمت نكش . چون فقط حسوديشان را تحريك مي كني . اين شخصيت كاذب تو را به جايي نمي رساند . فقط قلب باز است كه به تو اجازه مي دهد در چشم همه يكجور شوي . مفيد بودن براي ديگران باعث مي شود احساس زنده بودن داشته باشيم . كارهايي را بكن كه از قلبت بر مي آيد . وقتي اين طور بودي احساس نارضايتي ، حسودي و غرور نمي كني . بر عكس ، از آنچه بدست خودت مي آيد هم تعجب مي كني . من به حضور كامل معتقدم . يعني انسان واقعا به حرفهاي طرف مقابلش گوش كند و اگر اين طور نباشد بخاطر اين است كه همه عجله دارند . مردم معني زندگي را پيدا نكرده اند و لذا دنبال آن مي روند . آنها مدام به ماشين ، خانه و شغل بعدي فكر مي كنند و وقتي آنها را بدست مي آورند مي بينند كه پوچ و تو خالي هستند و در نتيجه دوباره شروع به دويدن مي كنند . اگر دوست نداشته باشي نابود مي شوي و مردم فقط وقتي احساس خطر مي كنند بدجنس مي شوند . چون از خودشان مواظبت مي كنند تا مبادا چيزي را از دست بدهند . تو در هر جايي كه زندگي مي كني ، بزرگترين عيب ما انسان ها اين است كه كوته نظريم . هيچ نمي دانيم چه مي توانيم باشيم . بايد به توانائي هايمان نگاه كنيم و خودمان را بسمت آنچه مي توانيم باشيم ببريم . ولي وقتي اطراف آدم پر از انسان هايي باشد كه مي گويند مي خواهيم سريع به پول برسيم نتيجه اش اين است كه يك عده كم همه چيز خواهند داشت و يك ارتش هم بايد درست كنيم تا نگذارد فقرا مال پولدارها را بدزدند . براي من زندگي يعني اينكه بتوانم جواب ديگران را بدهم . بتوانم احساساتشان را بيان كنم ، باهاشون حرف بزنم و حسشان كنم . اينها كه رفته باشد موري هم رفته است . اين مريضي دارد به روحم هم چكش مي زند . ولي آن را نمي تواند بكشد . فقط جسمم را مي كشد . روحم را نمي تواند بگيرد . حالا هم با خدا چانه مي زنم . ازش مي پرسم مي گذارد يكي از فرشته هايش باشم يا نه . غفلت ها . من راجع به غرور ، تكبر و بدبيني ها غفلت كرده ام . خواب عجيبي ديدم . خواب پدرم را . گمان مي كنم پدرم از ترس مرد . براي مرگش گريه نكردم . چون او را اصلا دوست نداشتم . من امروز براي هر چيزي گريه مي كنم . اما آنروز نتوانستم . فقط بايد خودم را راضي مي كردم تا او را ببخشم . من دريچه قلبم را بر روي او بسته بودم . او هيچوقت نخواسته بود بداند در آن قلب چه مي گذرد . او همه عمرش را با ترس گذرانده بود . من خيلي خودخواه بودم . به هيچ چيز فكر نمي كردم ، بجز اينكه چقدر به او احتياج داشتم . من همه چيز را تباه كردم . همه چيز و همه كس را ببخش . همين حالا . هر كس بايد روزي بميرد . من مثل پدرم نمي ميرم . دوران من پر از عشق و محبت بود . خانواده و دوستانم . بر خلاف پدرم . ما از آنچه كه ما را رنج مي دهد مي آموزيم و به همان اندازه ، از آنچه كه باعث خوشحالي و شادي است . ما نبايد فقط ديگران را ببخشيم . بايد خودمان را هم ببخشيم ، براي تمام كارهايي كه بايد مي كرديم . آدم نبايد همه اش تاسف اتفاقات نيافتاده را بخورد . وقتي به مرحله من برسي برايت فرقي نمي كند . چند روز پيش كتابي مي خواندم . مي گفت : وقتي مردم توي بيمارستانها مي ميرند ، سريع ملافه را روي صورتشان مي كشند و مي فرستندشان پايين . مي خواهند هر چه زودتر صحنه مرگ از جلوي چشمشان برود . جوري رفتار مي كنند مثل اينكه مرگ مسري است . ولي مرگ مسري نيست . مرگ هم به همان اندازه زندگي طبيعي است . قسمتي است از معامله اي كه كرده ايم . چيزي كه همه ما به دنبالش هستيم اين است كه مرگ را راحت قبول كنيم . اگر مي دانستيم كه بالاخره مي توانيم با مرگ كنار بيائيم آن وقت كا اساسي تر يعني ، كنار آمدن با زندگي را هم مي كرديم . مردن خيلي طبيعي است . علت اينكه اين همه بزرگش مي كنيم اين است كه خودمان را واقعا جزء طبيعت نمي دانيم . فكر مي كنيم چون انسان هستيم طبيعت شامل حالمان نمي شود ولي اين طور نيست . هر چه كه به دنيا مي آيد بايد يكروزي بميرد . اما ما از يك جهت بر همه چيز برتري داريم ، تا وقتي بتوانيم به همديگد عشق داشته باشيم و اين احساس عشق يادمان بماند ، بعد از مرگ هم جاي دوري نمي رويم . تمام عشقي كه تو خلق كرده باشي همين جا مي ماند . خاطرات تو همين جا مي ماند . مرگ پايان زندگيست نه پايان رابطه ها . براي ايجاد رابطه يك فرمول خاص وجود ندارد . براي موفق شدن در ايجاد رابطه بايد هر دو طرف از عشق و محبت بهره بگيرند . بايد احتياجات يكديگر ، توانائيهاي يكديگر و اينكه از زندگي چه مي خواهند را در نظر بگيرند . عشق موقعي است كه به موقعيت طرف مقابل هم درست به همان اندازه وضع خودت اهميت بدهي . اگر مي توانستم دوباره در قالب چيز ديگري زندگي كنم ، دوست داشتم آهو باشم . آهو هم ظريف است و هم سريع . بر خلاف آنچه كه اكنون هستم . به اين نكته توجه كن كه تو يك موج نيستس . بلكه قسمتي از اقيانوس هستي . قسمتي از اقيانوس آخرين سه شنبه ( برف مي بارد ) اگر به من يك روز كامل بدهند ، 24 ساعت كامل ، بدون هيچ دردي ، اول يك صبحانه خيلي خوشمزه مي خورم ، بعد يك شناي حسابي ، از دوستانم دعوت مي كنم با من ناهار بخورند ، بعد در پارك قدم مي زنيم ، از وسط درخت ها كه بتوانيم پرنده ها را ببينيم و باهم حرف بزنيم و همديگر را درك كنيم ، همسرم را به يك رستوران مكزيكي مي برم و بعد رقص ، يك رقص حسابي ، آنقدر مي رقصم تا از خستگي بيافتم . بعد يك خواب عميق . اين يك روز بياد ماندني براي من است . ديگران مي گويند حرف زدن چه فايده اي دارد وقتي تو مي ميري . ولي من ميگويم تو حرف بزن . من باز هم ميشنوم . زندگي چيزي نيست جز ارتباط بين انسان ها . وقت خداحافظي است . فكر كن اگر اصلا من را نمي شناختي چه ؟ اين خداحافظي من است : دوستتان دارم . سعي كنيد هميشه همه را دوست داشته باشيد موري صبح سه شنبه مرد . او ساده و آرام در كنار دوستانش در گذشت . درست همانطوري كه خودش مي خواست . آخرين كلاس درس استاد تشكيل شد . موضوع آخرين درس او مفهوم زندگي بود و كلاس او همچنان ادامه دارد . او را برداريد و براي هزاران ستاره تكه تكه اش كنيد . او آسمان را درخشان خواهد كرد . آنچنان زيبا و درخشان كه تمامي جهان به شب سلامي دوباره خواهند داد تو حرف بزن . من باز هم مي شنوم برگزيده اي از سخنان يك استاد
|
|
|
|
|
|
2171
|
|
|
|