از مرورگر IE8 , Firefox استفاده كنيد

تبلیغات

شمارنده بازديد صفحات سايت

free hit counters

جستجو در مجتمع مجازي حضور

تبلیغات

نگاه سريع به مطالب جديد

تبلیغات
خانه مهارتهاي زندگي تقديم به آنانكه زنده اند به عشق - درس هايي از موري
تبلیغات
میانگین امتیار کاربران: / 0
ضعیفعالی 
مكتوبات حضور - مهارتهاي زندگي

تقديم به آنانكه زنده اند به عشق

من دارم به آخرين سفر بزرگ زندگيم ميرم . سفري كه همه ما بايد روزي بريم . مي خوام بهتون ياد بدم چگونه خودتون رو براي اين سفر آماده كنين . شايد مرگ من درسي باشه براي كساني كه بخوان چيزي از من ياد بگيرن. درسي براي انسان ها . آخه من يك معلم بودم ، نمي تونم درسمو رها كنم . حالا كه دارم ميرم انگار توجه مردم روز به روز نسبت به من بيشتر مي شه . يادم مي آيد كه در آخرين روز يكي از كلاسهايم 20 دقيقه سكوت كامل بود . همه ناراحت بودند . بالاخره پرسيدم اينجا چه خبره ؟ علت اينكه سكوت مردم رو ناراحت مي كنه چيه؟ چرا مردم فقط زماني احساس راحتي مي كنن كه هواي اطرافشون رو با كلمات پر مي كنن ؟ مردم از كلمه مرگم ناراحت مي شن . مردن به جاي خودش ممكن است ناراحت كننده و تاسف بار باشد ، اما زندگي كردن بدون شاد بودن چيز ديگريست . بيماري من آدم را مثل شمع آب مي كند . از پاها شروع مي شود و به بالا مي آيد و تمام بدنم را مي گيرد . اما مي داني من از چه وحشت دارم ؟ از اينگه در همين روزها شخصي بيايد و مرا تر و خشك كند . اما تا آن موقع آدم خوش شانسي هستم . براي اينكه وقت دارم با كساني كه به آنها عشق مي ورزم خداحافظي كنم و با آنها آخرين كلاس درس را تشكيل دهم ، نه راجع به مردن ، راجع به زندگي كردن . ما آدم ها وقتي بدانيم چطوري مي ميريم ياد مي گيريم كه چگونه زندگي كنيم . هفته پيش با يك نفس مي توانستم تا 60 بشمارم .

اما حالا تا 11 مي توانم بشمارم . حبس كردن نفس باعث مي شود آدم چيزهاي ديگر را كنار بگذارد . معلوم نيست هفته بعد بتوانم تا چند اين كار را انجام دهم ؟ من هنوز استاد شما هستم . به ديدنم بياييد . من دوست دارم تا وقتي زنده هستم مراسم خاكسپاريم انجام شود تا بعد از مرگم كسي از من تعريف نكند . هر آنچه من دارم صداست تا با آن گره هاي كور دروغ را بگشايم و صداقتم را با فرياد به آسمان برسانم . هيچ كس را ياراي تنها زيستن نيست . براي گريز از تنهايي چاره اي نيست جز اينكه يكديگر را دوست بداريم . چون خواهيم مرد . پس بايد همديگر را دوست بداريم . همه ما مي ميريم . از نظر احساسي تا وقتي دور و برم آدم هست خوشحالم . احساس عشق و محبت من را زنده نگه مي دارد . بعضي روزها افسرده هستم . حس مي كنم كه خيلي چيزها دارد از دستم مي رود و احساس ترس مي كنم . بدون دستهايم چكار كنم ؟ اگر نتوانم حرف بزنم چه ؟ قورت دادن خيلي مهم نيست ، بالاخره با لوله به من غذا مي دهند . مگر چطور مي شود ؟ ولي صدايم و دستهايم . برايم خيلي مهم هستند . با صدايم و دستهايم حرف مي زنم . از اين راه مي توانم چيزي به مردم بدهم . پير شدن يعني پوسيدگي . ولي براي من يعني رشد . من دوران 22 سالگي ام را داشته ام و حالا در دوران كهنسالي هستم . مي دانيد ترس از پيري به خاطر چيست ؟ به خاطر زندگي بدون هدف . من از مرز گذشته ام . در رختخواب ماندن يعني مردن . من براي خيلي از كارها به ديگران وابسته ام . بايد از اين كار خجالت بكشم . هيچ چيزي به اندازه وابستگي براي آدم خجالت آور نيست . ما در فرهنگمان ياد مي گيريم كسي كه نتواند خودش را تميز كند بايد شرمنده باشد . ولي من به خودم گفتم : فرهنگ را فراموش كن . منكه تمام عمرم فرهنگ را نديده گرفته ام حالا هم حاضر نيستم شرمنده باشم . مگر چه عيبي دارد ؟ و بعد عجيب ترين اتفاق افتاد . كم كم شروع كردم به لذت بردن از وابستگي خودم . وقتي من را نميز مي كنند يا ماساژم مي دهند چشم هايم را مي بندم و در اين خوشي غرق مي شوم و برايم خيلي آشناست . مثل اين است كه دوباره به بچگي برگشته باشم . همه بچه بودن را بلديم . درون همه ماست . فقط بايد يادمان بيايد كه چطور از آن لذت ببريم . خيلي از ما از عشق بچگي هنوز سيراب نشده ايم كه به آن دوران برگرديم . اين همه تكيه كردن بر جواني براي من بي معني است . من خوب مي دانم جوان بودن چه زجريست ، بنابراين بيخود تعريفش را نكنيد . تمام بچه هايي كه در اين سالها پيشم آمده اند از كشمكشهايشان ، غصه هايشان ، احساس عدم كفايت و اين حس كه زندگي بي معني است گفته اند . علاوه بر همه اينها ، جوانها عاقل هم نيستند . فهمشان از زندگي خيلي كم است . وقتي آدم نمي داند دنيا چه خبر است معلوم است كه نمي خواهد زندگي كند . وقتي ديگران از چيزي تعريف مي كنند و جوانها حرفشان را باور مي كنند ، اين مزخرف است . من از پيري استقبال مي كنم . پيري مترادف فاسد شدن نيست . خيلي بيشتر از آن چيز منفي است كه به آن مرگ مي گوئيم . مي گويند : اگر پيري اين همه خوب است چرا مردم هميشه مي گويند : آخ اگر جوان بودم . هيچ وقت كسي نمي گويد : اي كاش شصت و پنج سالم بود . مي دانيد اين چي را نشان مي دهد ؟ عدم رضايت از زندگي . زندگي تباه شده . زندگيي كه در آن معني پيدا نشده . اگر در زندگيت معنايي پيدا كرده باشي هيچ وقت نمي خواهي به عقب برگردي . هميشه مي خواهي جلو بروي ، بيشتر ببيني و با اشتياق منتظر شصت و پنج سالگي هستي . اين را بدانيد : اگر آدم هميشه با پير شدن در جنگ باشد ، هميشه ناراحت است . چون اتفاقي است كه خواه و ناخواه مي افتد . حقيقت اين است كه تو هم يك روزي مي ميري . اين هم غيرممكن است كه پيرها به جوانها حسودي نكنند . ولي مهم اين است كه آدم آنچه را كه هست بپذيرد و از آن لذت ببرد . بايد ببيني الان در زندگيت چه چيزهاي خوب و واقعي و زيبا وجود دارد . به عقب نگاه كردن حس رقابت را بيدار مي كند . ولي پير شدن كه مسابقه نيست . من هم سن شما را داشته ام . پس چرا به آن حسوديم بشود ؟ وقتي كه زنده هستيم براي ادامه زندگي به ديگران احتياج داريم و وقتي هم كه داريم مي ميريم باز هم به ديگران محتاجيم . ولي يك نكته مهم اينجاست . ما به يك چيز ديگه بيشتر از آدما احتياج داريم . بايد همديگر را دوست داشته باشيم يا بميريم . رسم خيلي ساده ايست . اين حقيقتي است كه تو بايد آنرا بپذيري . ورزش براي من خوب است . گاهي خود را در حال ورزش مي بينم و اصلا احساس نمي كنم بيمار هستم و گاهي نيز به خودم مي گويم همه اينها وهم و خيال است . مگر مي شود به خاطر بيماري افسوس نخورد . بيشتر صبح هاي زود احساس خشم و نااميدي مي كنم و مي گويم : من مستحق اين عذاب نبودم . بعد گريه مي كنم و به حال خودم افسوس مي خورم . اما بعد از مدتي از خودم جدا مي شوم و به خودم مي گويم : گريه و زاري بس است . به همين سادگي . و… به زندگي بر مي گردم . به دوستانم فكر مي كنم . به آنها كه عاشقشان هستم و دوستشان دارم . من ماساژ را دوست دارم . بعضي ها دوست ندارند ديگران به آنها دست بزند . واقعا احساس عجيبي است . آدم وقتي بچه است دوست دارد ديگران او را لمس كنند ، مادر بغلش كند و پدر نوازشش دهد . من هيچوقت به اندازه كافي از اين موهبت برخوردار نبوده ام . من گريه كردن را دوست دارم . گريه كردن و فكر كردن به من احساس آرامش مي دهند . ميگويند مردم دوست ندارند راجع به مرگ ، عشق و زندگي حرف بزنند . چون دوست ندارند احساساتشان را بروز دهند . آخه چطور مي شه احساسات را با ناديده گرفتن آنها حس كرد ؟ به هيچ چيز نچسب . چون هيچ چيز ماندني نيست . معني جدا بودن اين نيست كه نگذاري آن تجربه به تو نفوذ كند . برعكس ، مي گذاري كاملا به تو نفوذ كند . از همين راه هم ميتواني آن را رها سازي . هر حسي را مي خواهي در نظر بگير . اگر در مقابل احساسات مقاومت كني و به خودت اجازه ندهي كه كاملا آنها را حس كني هيچ وقت نمي تواني از آنها جدا بشوي . چون دائم مشغول ترسيدن هستي . از درد مي ترسي ، از عشق و غم مي ترسي . ولي اگر با سر ، وسط اين احساسات بپري ، اگر به خودت اجازه دهي كه در آنها غوطه ور شوي ، آن وقت بطور كامل آنها را تجربه خواهي كرد . آن وقت مي فهمي درد يعني چه ، عشق يا غم يعني چه و فقط آن موقع است كه مي تواني به خودت بگويي : بسيار خوب ، اين حس را تجربه كردم ، اين حس را شناختم و حالا بايد براي يك لحظه از آن جدا بشوم . شيرها را باز كن و خودت را در حسهايت شستشو بده . اذيتت نخواهند كرد . فقط كمكت مي كنند . اگر ترس را بدرون خودت راه بدهي ، اگر مثل يك پيراهن آشنا تنت كني ، آن وقت مي تواني بگويي : بسيار خوب ، اين ترس است . ولي لازم نيست بگذارم من را كنترل كند . آن را همانطور كه هست مي بينم . در مورد تنهايي هم همينطور است . ميگويي : اين لحظه تنهايي من بود . ديگه از تنها بودن نمي ترسم . آن را كنار مي گذارم و به اين فكر مي كنم كه حس هاي ديگري هم در دنيا هست و آنها را تجربه خواهم كرد . من مي دانم چطور مي خواهم بميرم . مي خواهم در آرامش بميرم . اينجاست كه جدا شدن به درد مي خورد . اگر وسط يك سرفه شديد لحظه مرگم فرا برسد بايد بتوانم خودم را از آن ترس جدا كنم و بگويم حالا وقتش رسيده . نمي خواهم دنيا را با وحشت ترك كنم . مي خواهم آرامش داشته باشم و بعد بروم . مي خواهم مردم داستان من را بدانند . وقتي بچه بودم مادرم مرد . تلگرام مرگ او را خودم براي بقيه خواندم . آن تلگرام را هنوز دارم . تنها يادگاريست كه بجز خاطراتش از او برايم مانده است . پدرم ميگفت كه من اصلا مادري نداشته ام و بايد او را فراموش كنم . او از عشق مي ترسيد . نه محبت مي كرد و نه محبت كسي را مي پذيرفت . ما نمي خواهيم كسي را دوست داشته باشيم . چون ممكن است خودمان را وقف كسي بكنيم كه ممكن است او را از دست بدهيم . چرا با چشمان غمگين مرا مي نگريد . به خاطر اين است كه دارم مي ميرم ؟ همه روزي مي ميرند . اما خيلي ها باور نمي كنند . فراموش مي كنند كه هميشه پرنده اي روي شانه شان نشسته و هر روز بايد از او بپرسند : امروز همان روز است ؟ آيا آمادگي اش را دارم ؟ آيا من همان كسي هستم كه دوست داشتم باشم ؟ اگر اين حقيقت را قبول كنيم كه هر روز مي تواند روز مرگ ما باشد طور ديگري زندگي مي كنيم . و اگر نمي داني كه اين پرنده روي شانه هايت هست به صداي قلبت گوش بده. لازم نيست براي هر كاري كه مي كنيم دليل بياوريم . گرسنگي حق انتخاب براي ما نمي گذارد . مجبور مي شويم كاري را كه ديگران تحميل مي كنند انجام دهيم . من با خودم عهد كرده ام هيچوقت از مردم بهره كشي نكنم و به آنها زور نگويم . زندگي آدم را مثل توپ از اين طرف به آن طرف پرت مي كند . در زندگي اين عشق است كه هميشه برنده مي شود . شايد مردم هنوز قواعد بازي زندگي را بلد نيستند كه شكست مي خورند . مي پرسند : اگر عشق هميشه پيروز است پس مشكل ما چيست ؟ شايد تجربه من جواب سئوال شما باشد . شما نيز دنبال همين باشيد بالاترين حس طبيعي دوست داشتن است . پس دوست داشته باش . فرهنگ ما به تو اجازه نمي دهد به چيزهايي مثل مردن فكر كني . ما اينقدر درگير چيزهاي خودخواهانه مثل كار و خانواده و داشتن پول كافي و پرداخت قسط خانه و ماشين و … هستيم كه ديگر وقت نداريم يك لحظه بايستيم و به زندگي خودمان نگاه كنيم و بپرسيم : آيا همه اش همين است ؟ من فقط همين را مي خواهم ؟ آيا چيزي كم ندارم ؟ بايد يك نفر انسان را به اين سمت هل بدهد ، چون اين حالت خود بخود رخ نمي دهد . آدم بايد قبول كند مي ميرد و هر لحظه براي آن آماده باشد . اين خوب است . در اين صورت تا وقتي زنده است هم بهتر به زندگي اش مي رسد . وقتي ما مردن را ياد بگيريم ، زندگي كردن را هم ياد مي گيريم . هيچ كس باور نمي كند دير يا زود مي ميرد . ولي همه ما لااقل يك نفر را مي شناسيم كه مرده است و باز هم باور كردن مرگ برايمان سخت است . چون همه ما مثل اين است كه داريم توي خواب راه مي رويم . دنيا را بدرستي تجربه نمي كنيم ، چون نيمه خواب هستيم و فقط كارهايي را كه خيال مي كنيم لازم است بطور اتوماتيك انجام مي دهيم و روبرو شدن با مرگ اين را عوض مي كند . چون آنوقت آدم زوائد را كنار مي گذارد و به اصل مي پردازد . آدم وقتي فهميد دارد مي ميرد به همه چيز جور ديگري نگاه مي كند . مردن را ياد بگير تا زندگي كردن را ياد بگيري . من خودم هم نمي دانم پيشرفت معنوي يعني چه . ولي مي دانم كه ما كمبود داريم . همه وقتمان به مسائل مادي مي گذرد و راضي نيستيم . محبت و رابطه با ديگران و تمام دنياي اطرافمان را سرسري مي گيريم . اما وقتي مثل من شديد تازه كوچكترين چيزها را بهتر از هر كس ديگري مي دانيد . من چون مي دانم وقتم به آخر رسيده طبيعت را مثل كسي نگاه مي كنم كه براي بار اول آن را ديده است . خانواده . حقيقت اين است كه اگر خانواده نباشد مردم ديگر هيچ پايه محكمي ندارند كه روي آن بايستند . از وقتي مريض شده ام اين موضوع خيلي برايم روشن شده . اگر آدم پشتيباني و عشق و محبت و علاقه خانواده را نداشته باشد در واقع هيچ چيز ندارد . عشق چيز فوق العاده مهمي است . اگر يكديگر را دوست نداشته باشيد مي ميريد . بدون عشق مثل پرنده اي هستيم با بالهاي شكسته . فقط عشق نيست ، آدم ها بايد مواظب همديگر باشند . من به اين امنيت معنوي مي گويم ، دانستن اينكه آدم كسي را دارد كه مواظبش باشد ، هيچ چيز ديگري اين آرامش را به انسان نمي دهد ، نه پول ، نه شهرت و نه كار . وقتي مردم درباره بچه داشتن يا نداشتن با من صحبت مي كنند هيچ وقت به آنها نمي گويم چكار كنند . فقط مي گويم : هيچ تجربه اي مثل بچه داشتن نيست . فقط همين . اگر مي خواهي به طور كامل تجربه مسئوليت داشتن در مقابل يك فرد را حس كني و ياد بگيري عميق ترين نوع عشق و محبت چيست بايد بچه دار شوي . اگر چه بايد بهاي گزافي پرداخت . چون زود از پهلويشان مي رويم . ما براي چيزهاي اشتباه ارزش قائليم و همين باعث مي شود تمام زنگي مان صرف آن شود . من توي زندگيم هر جا كه رفتم آدم هايي را ديدم كه دائم مي خواهند يك چيز نو بدست آورند . مثل خانه يا ماشين . ميداني من اين حالت را چطور تفسير مي كنم ؟ اين آدم ها آنقدر تشنه عشق هستند كه حاضرند هر چيزي را جايگزينش كنند . چيزهاي مادي را در آغوش مي گيرند و منتظرند آنها هم بغلشان كنند . ولي چيزهاي مادي را نمي توان جانشين عشق و مهرباني و محبت و حس دوستي كرد . با هيچ كدام از چيزهاي مادي نمي تواني راضي شوي . رضايت واقعي در اين است كه از هر چه داري به ديگران بدهي . مثل وقت ، قصه ، توجه و لازم نيست زياد مهم باشند . اگر مي خواهي براي آدم هاي طبقه بالا پز بدهي زحمت نكش . آنها هميشه به نظر حماقت نگاهت مي كنند . اگر هم مي خواهي براي زيردستان پز بدهي باز هم زحمت نكش . چون فقط حسوديشان را تحريك مي كني . اين شخصيت كاذب تو را به جايي نمي رساند . فقط قلب باز است كه به تو اجازه مي دهد در چشم همه يكجور شوي . مفيد بودن براي ديگران باعث مي شود احساس زنده بودن داشته باشيم . كارهايي را بكن كه از قلبت بر مي آيد . وقتي اين طور بودي احساس نارضايتي ، حسودي و غرور نمي كني . بر عكس ، از آنچه بدست خودت مي آيد هم تعجب مي كني . من به حضور كامل معتقدم . يعني انسان واقعا به حرفهاي طرف مقابلش گوش كند و اگر اين طور نباشد بخاطر اين است كه همه عجله دارند . مردم معني زندگي را پيدا نكرده اند و لذا دنبال آن مي روند . آنها مدام به ماشين ، خانه و شغل بعدي فكر مي كنند و وقتي آنها را بدست مي آورند مي بينند كه پوچ و تو خالي هستند و در نتيجه دوباره شروع به دويدن مي كنند . اگر دوست نداشته باشي نابود مي شوي و مردم فقط وقتي احساس خطر مي كنند بدجنس مي شوند . چون از خودشان مواظبت مي كنند تا مبادا چيزي را از دست بدهند . تو در هر جايي كه زندگي مي كني ، بزرگترين عيب ما انسان ها اين است كه كوته نظريم . هيچ نمي دانيم چه مي توانيم باشيم . بايد به توانائي هايمان نگاه كنيم و خودمان را بسمت آنچه مي توانيم باشيم ببريم . ولي وقتي اطراف آدم پر از انسان هايي باشد كه مي گويند مي خواهيم سريع به پول برسيم نتيجه اش اين است كه يك عده كم همه چيز خواهند داشت و يك ارتش هم بايد درست كنيم تا نگذارد فقرا مال پولدارها را بدزدند . براي من زندگي يعني اينكه بتوانم جواب ديگران را بدهم . بتوانم احساساتشان را بيان كنم ، باهاشون حرف بزنم و حسشان كنم . اينها كه رفته باشد موري هم رفته است . اين مريضي دارد به روحم هم چكش مي زند . ولي آن را نمي تواند بكشد . فقط جسمم را مي كشد . روحم را نمي تواند بگيرد . حالا هم با خدا چانه مي زنم . ازش مي پرسم مي گذارد يكي از فرشته هايش باشم يا نه . غفلت ها . من راجع به غرور ، تكبر و بدبيني ها غفلت كرده ام . خواب عجيبي ديدم . خواب پدرم را . گمان مي كنم پدرم از ترس مرد . براي مرگش گريه نكردم . چون او را اصلا دوست نداشتم . من امروز براي هر چيزي گريه مي كنم . اما آنروز نتوانستم . فقط بايد خودم را راضي مي كردم تا او را ببخشم . من دريچه قلبم را بر روي او بسته بودم . او هيچوقت نخواسته بود بداند در آن قلب چه مي گذرد . او همه عمرش را با ترس گذرانده بود . من خيلي خودخواه بودم . به هيچ چيز فكر نمي كردم ، بجز اينكه چقدر به او احتياج داشتم . من همه چيز را تباه كردم . همه چيز و همه كس را ببخش . همين حالا . هر كس بايد روزي بميرد . من مثل پدرم نمي ميرم . دوران من پر از عشق و محبت بود . خانواده و دوستانم . بر خلاف پدرم . ما از آنچه كه ما را رنج مي دهد مي آموزيم و به همان اندازه ، از آنچه كه باعث خوشحالي و شادي است . ما نبايد فقط ديگران را ببخشيم . بايد خودمان را هم ببخشيم ، براي تمام كارهايي كه بايد مي كرديم . آدم نبايد همه اش تاسف اتفاقات نيافتاده را بخورد . وقتي به مرحله من برسي برايت فرقي نمي كند . چند روز پيش كتابي مي خواندم . مي گفت : وقتي مردم توي بيمارستانها مي ميرند ، سريع ملافه را روي صورتشان مي كشند و مي فرستندشان پايين . مي خواهند هر چه زودتر صحنه مرگ از جلوي چشمشان برود . جوري رفتار مي كنند مثل اينكه مرگ مسري است . ولي مرگ مسري نيست . مرگ هم به همان اندازه زندگي طبيعي است . قسمتي است از معامله اي كه كرده ايم . چيزي كه همه ما به دنبالش هستيم اين است كه مرگ را راحت قبول كنيم . اگر مي دانستيم كه بالاخره مي توانيم با مرگ كنار بيائيم آن وقت كا اساسي تر يعني ، كنار آمدن با زندگي را هم مي كرديم . مردن خيلي طبيعي است . علت اينكه اين همه بزرگش مي كنيم اين است كه خودمان را واقعا جزء طبيعت نمي دانيم . فكر مي كنيم چون انسان هستيم طبيعت شامل حالمان نمي شود ولي اين طور نيست . هر چه كه به دنيا مي آيد بايد يكروزي بميرد . اما ما از يك جهت بر همه چيز برتري داريم ، تا وقتي بتوانيم به همديگد عشق داشته باشيم و اين احساس عشق يادمان بماند ، بعد از مرگ هم جاي دوري نمي رويم . تمام عشقي كه تو خلق كرده باشي همين جا مي ماند . خاطرات تو همين جا مي ماند . مرگ پايان زندگيست نه پايان رابطه ها . براي ايجاد رابطه يك فرمول خاص وجود ندارد . براي موفق شدن در ايجاد رابطه بايد هر دو طرف از عشق و محبت بهره بگيرند . بايد احتياجات يكديگر ، توانائيهاي يكديگر و اينكه از زندگي چه مي خواهند را در نظر بگيرند . عشق موقعي است كه به موقعيت طرف مقابل هم درست به همان اندازه وضع خودت اهميت بدهي . اگر مي توانستم دوباره در قالب چيز ديگري زندگي كنم ، دوست داشتم آهو باشم . آهو هم ظريف است و هم سريع . بر خلاف آنچه كه اكنون هستم . به اين نكته توجه كن كه تو يك موج نيستس . بلكه قسمتي از اقيانوس هستي . قسمتي از اقيانوس آخرين سه شنبه ( برف مي بارد ) اگر به من يك روز كامل بدهند ، 24 ساعت كامل ، بدون هيچ دردي ، اول يك صبحانه خيلي خوشمزه مي خورم ، بعد يك شناي حسابي ، از دوستانم دعوت مي كنم با من ناهار بخورند ، بعد در پارك قدم مي زنيم ، از وسط درخت ها كه بتوانيم پرنده ها را ببينيم و باهم حرف بزنيم و همديگر را درك كنيم ، همسرم را به يك رستوران مكزيكي مي برم و بعد رقص ، يك رقص حسابي ، آنقدر مي رقصم تا از خستگي بيافتم . بعد يك خواب عميق . اين يك روز بياد ماندني براي من است . ديگران مي گويند حرف زدن چه فايده اي دارد وقتي تو مي ميري . ولي من ميگويم تو حرف بزن . من باز هم ميشنوم . زندگي چيزي نيست جز ارتباط بين انسان ها . وقت خداحافظي است . فكر كن اگر اصلا من را نمي شناختي چه ؟ اين خداحافظي من است : دوستتان دارم . سعي كنيد هميشه همه را دوست داشته باشيد موري صبح سه شنبه مرد . او ساده و آرام در كنار دوستانش در گذشت . درست همانطوري كه خودش مي خواست . آخرين كلاس درس استاد تشكيل شد . موضوع آخرين درس او مفهوم زندگي بود و كلاس او همچنان ادامه دارد . او را برداريد و براي هزاران ستاره تكه تكه اش كنيد . او آسمان را درخشان خواهد كرد . آنچنان زيبا و درخشان كه تمامي جهان به شب سلامي دوباره خواهند داد تو حرف بزن . من باز هم مي شنوم برگزيده اي از سخنان يك استاد

 

خانم ع . ا